نامه سرگشاده محمود ابراهیم زاده به افراشته
بنام او که اگر حکم کند همه محکومیم
دوست بزرگوار جناب آقای افراشته
سلام
چندصباحی از روزهایی که در کشاکش دهر مرد زیرین آسیاب ورشکسته شاهین شده بودی می گذرد و امروز نه از تاک نشانی است و نه از تاک نشان.
عجیب هم نیست که در این مزغزار سیرک گونه پیروزی هزار پدر دارد و شکست یتیم است. شغل تو باشگاهداری و پول جمع کردن برای شاهین نبود و آنچه تو را به این عرصه کشاند تعصب به استان و وجدان و تعهد کاری بود که سبب شد دست التماس تو برای دریافت کمک به شاهین در برابر کس و ناکس دراز شود.
افراشته ،دمت گرم و سرت خوش باد و بیرق زندگی ات همواره برافراشته!
کاش آنچنان که در تفکرات خدمت رسانی ات به چشم می خورد می توانستی از صداقت و یکرنگی آنهایی که کنارت بودند بهره برده ومشورت ورزشی می گرفتی و صداقتت را به پای کسانی که ذره ای شایسته آن همه فداکاری تو را نداشتند نمی ریختی. شاید می توانستی به جای آن که عده ای فریبکار و گندم نمای جو فروش را دور خود جمع کنی تا با استفاده از عملکرد مثبت تو بر خر مراد سوار شده و به تاخت بروند و از عشق مردم و هواداران ساده دل سو استفاده کنند راه بهتری را برگزینی.
گفته بودی ،با صدای غمیگن و آوای ویران شده که وضعیت بحرانی شاهین و تنهایی ات، خاری در چشم و استخوانی در گلو است. بلی ای رفیق؛ من هم همین احساس تو را دارم. سالهاست که این احساس را نه فقط لمس کرده ام که پیکرم را سوزانده است. اگر تو فقط خار را در چشمت حس کردی من خار و خون را چونان استخوانی شکسته در گلو دارم و بغضم را فرو خورده ام اما در تنهایی های خودم برای تنهایی های فوتبال شهرم کم اشک نریخته ام که آنچه امروز بر ما رفته سزای ما نبود.
چه بسا از دست پر مرحمت تو رفیق شفیق و بزرگوارم هم ضربه خوردم و خواستم سکوت کنم و سکوت هم کردم. سکوتی رساتر از هرفریادی تا آنانکه اهل اندیشه و تحلیل اند همه چیز را متوجه شوند.
تو البته سعی کردی با من شفاف و رو راست باشی ولی آن لحظه ای که گول ظاهر باغبان خانوادگی ات را خوردی و مقدسات را برایت بهانه کرد آن خار در چشم و استخوان در گلوی مرا ندیدی و با افتخار و با صدای رسا صورت و سیرت زیبای باغبانت را مطرح کردی.
حال اما دیگر بس است. اینجا آخر خط است و باید آنچه کاشته ایم را درو کنیم. سهم من از این همه ویرانی، بیش از توست که من فوتبالی ام و اعتلای فوتبال دیارم سرافرازم می کند.من هم در این ویرانی و آوار شریکم چون شاهین بخشی از وجودم است و حالا وضعیت امروزی اش آزارم می دهد. اما تو چه در چنته داری؟ خرمنی آتش گرفته و باغی خزان زده که مترسک هایش هم نتوانستند کلاغ های سقوط را از دور کنند. ما همه با هم باختیم رفیق، ما همه به هم باختیم! اصلا" می دانی چرا باختیم؟ می دانی چرا هنگام برد هم بازنده بودیم؟ چون آن دقایقی که همه برای شکست دادن من و امثال من تلاش می کردند نمی دانستند من و ما یار آنها هستیم نه رقیب آنها.
بس است مهندس؛ ما داریم در دنیایی زندگی می کنیم که عده ای ریاکاری مدرنیته را در این فوتبال حاکم کرده اند. امروز زمانی است که دروغگویی به جای راستی و ناجوانمردی جای جوانمردی را گرفته است و متاع گرانبهای صداقت و پاکی را با درهم و دینار ریا و تظاهر و تزویر به ثمن بخس می فروشند و چه خوب هم می خرند. چه توقعی از چنین فوتبالی داری؟ این باتلاق را هر چه بیشتر بپیمایی بیش از دیروز در آن فرو می روی. فرو رفتن ها را حالا بهتر می بینی. چک های برگشتی بی دلیل و شخصی تو دردسرها ایجاد کرده، خبر دارم اما تنهایی ات بیش از اینها دردآور است. نه؛ نیامده ام که نمک پاش زخم هایت باشم. می خواهم مثل یک همدرد دردهایت را برای همه فریاد بزنم اما درد دل هایم را هم بیان کنم.
حالا شاید به خودت بگویی کاش به جای خدمت به فوتبال و فوتبالی ها دادرس کسانی بودم که به نان شب محتاج بودندو هستند. آن آتش گرفته ها و سوختگان سرزمینت که کمک به آنها می توانست خدایی که ناظر اعمال ماست را هم خشنود کند ولی اینجا در این فوتبال، پول پای کسانی ریخته می شود که با عرض معذرت فرق سرویس بهداشتی و زمین فوتبال را نمی دانند و جای این دو را اشتباه می گیرند.
یادت می آید روزی که قرار بود فیروز کریمی انتخاب شود؟در آن جلسه شما بودید و جمشیدی و هیئت مدیره و هیئت موسس و کمیته فنی.در پاسخ به چاپلوسی همه آنها به خصوص رییس هیئت موسس که قاطعانه بر جایش ایستاد و با مشت گره کرده گفت من موافق فیروز کریمی هستم بار فنی فوق العاده ای دارد و از یک شخصیت فوتبالی بالایی برخوردار است و حتی توهینی که در گذشته او به بوشهری ها و پوربهی کرده بود را یک شایعه ساختگی مغرضان دانست و کمیته فنی هم گفت رای ما رای افراشته است تنها این من بودم که مخالفت کردم ولی عاقبت با 5 رای موافق و تنها رای مخالف من او بر آن صندلی سرمربیگری نشست.
همانجا به شما گفتم امروز را در ذهن داشته باش و فردا را ببین که اگر کریمی نتیجه گرفت خواهند گفت که انتخابش کار ما بود و مقابل دوربین ها چه پزها که نخواهند داد و اگر نتیجه نگرفت تو می مانی و حوضت!
حالا را ببین که چه راحت همه چیز انکار می شود وتو تنها مقصر این جمع لقب می گیری! اصلا" چه شد که هم او که حامی سرسخت فیروز کریمی بود روزهای آخر برای رفتنش بال بال می زد؟ چه شد که خودش نماند تا در این قایق طوفان زده تا روز آخر پارو بزند و استعفایی نوشت و رفت؟ که بگوید من مقصر نبودم؟ نه او باید بماند و جواب بدهد. هرچه نباشد رییس هیئت موسس تیمی سقوط کرده بود!به هرحال یادت آمد آن روز را؟ حالا می گویند ما گفتیم او خوب نیست و روحمان خبر نداشت وافراشته تحمیل کرد و کسی هم نیست بپرسد ولو که تحمیلی بود شما به عنوان امانتدار مردم و ادعای سالها حضور در فوتبال چرا پذیرفتید؟
جناب رییس سابق هیئت مدیره شاهین!
تو و جمشیدی وعده شاهین 93 را دادید و من طرحش را نوشتم.قرار بود از برنامه هایم حمایت کنی اما به خاطر باغبانت پشت مارا خالی کردی و قاصد برایم پیغام یک خطی آورد که آقای ابراهیم زاده بهتر است زودتر از ایران بروی. بدون مصاحبه و در سکوت برو. به درخشان گفتید حضور من در بوشهر به صلاح نیست و اگر در ورزشگاه خون از دماغ کسی بیاید من مقصرم!
ایران وطن من است و برایش می میرم. هرجا هم باشم یک بوشهری ام و برای رشد استانم حاضرم کف خیابان ها را جارو بزنم و این یک شعار نیست که دوره شعاردهی گذشته و حالا وقت حساب و کتاب است.دور و برت را نگاه کن. همه جا به خزان افتاده است.اینجا پاییز است و زمان شمردن جوجه ها! چه بگویم؟ من نان را به نرخ روز نخورده و نمی خورم که چنین لقمه هایی از گلوی خارگرفته من پایین نمی رود.
افتخارم این است که حرفم را زده ام و با چاپلوسی مقابل کسی سر خم نکرده ام.دیروزها همه گذشت و نمی دانم فردا چه خواهد شد اما نگران تیمی هستم که شخمش زده اند و بذری که در آن کاشته اند نوید یک درو شیرین را نمی دهد. خروارها بدهی و خرمای برنخیل و دست کوتاه شاهین و شاهینی ها قصه نگران کننده ای است. همه اصل را رها کرده اند و به فرع چسبیده اند. امروز دیگر آقایان باشند یا نباشند چه گرهی از کار فروبسته شاهین باز خواهد شد؟
سال گذشته چنین روزهایی و کمی بعدتر چه شور و اشتیاقی در شهر موج می زد و شما چقدر برنامه داشتید. امروز ولی همه جا را سکوت فرا گرفته است. تو اما نرو، بمان! حداقل حساب باشگاه صاف کن. نگذار کنار آن همه افراد مردم فریب وحقه باز، نام تویی که به نیت خدمت هم آمده بودی فهرست شود.
نگرانم رفیق؛ خیلی نگرانم، این شاهین هر چه می رود به خانه اش نمی رسد. نگرانم نکند او همان کلاغ پایان قصه ها باشد!نه، شاهین باید شاهین بماند. با من یا بی من، با تو یا بی تو!مهم فقط شاهین است.
با احترام- محمود ابراهیم زاده
وب سایت گل گت